|
|
|
|
|
چند روزی هست که نماشگاه ماشین سر خیابونمون یه بنز E230 آورده که چشمم رو گرفته . مدلش و قیمتش خیلی بالا نیست . خیلی شیک و با کلاسه ! اما حیف ، هیچ پولی ندارم ... ! |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه هجدهم مهر 1390ساعت 2:20 توسط بهزاد
|
|
||
|
|
|
|
|
هیچ دقت کردین . این عمرمونه که داره میگذره . با هر تیک تاک ساعت .
به نظرتون زندگی ارزش بد بودن و ظلم به دیگران رو داره ؟ الان ۱۷ /۶/۱۳۹۰ در بهترین حالت!، چند لحظه به ۱۷/۶/۱۴۹۰ فکر کنید . فکر میکنید کجا هستیم... چه قدر هوا گرم شده .وای نگاه کنید یکی داره میاد . به نظرم آشناست . امیدوارم یه آبی هم روی سنگ قبر من بریزه... خب چی شد ارزشش رو داشت ؟؟؟؟؟
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه هفدهم شهریور 1390ساعت 17:38 توسط بهزاد
|
|
||
|
|
|
|
|
امروز تصمیم خودم رو گرفتم با این شیوه درس خوندن به هیچ جا نمیرسم . به چت بیلوکس اعتیاد پیداکرده بودم . اما از مدیر روم ظالمین خواستم من رو تو بن لیست قرار بده تا نتونم وارد این روم بشم . ایشونم با روی باز پذیرفتن . بیلوکس رو هم remove کردم . امیدوارم ایشون سر حرفشون بمونن من رو از بن لیست خارج نکنن ( زمانی که وسوسه شدم و دوباره نصب کردم ). تا بعد بعد از کنکور ارشد ازشون خواهش کنم که مجددا اجازه ورود به بنده بدهند |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم مرداد 1390ساعت 7:10 توسط بهزاد
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام اینم از امتحانات ، که تقریبا به خیر گذشت . تنها ترمی بود که در طولش درس میخوندم . الانم از عملکردم راضیم البته از یه درس وحشت دارم ( طراحی سازه های فولادی ) . در حد ۱۰ نوشتم با این که این درس رو از همه درسام بیشتر دوست داشتم . خلاصه که من تلاشم رو کردم حالا اگر افتادیم دیگه خیالی نیست . تابستون جبران میشه ! تا الان که وضعیت نمره ها خوبه ۳ تا آمده کمترینش ۱۷.۷۵ هیچ کدوم عمومی نیستن .اما با احتساب قبولی درس فوق! دو سه تا ۱۰ -۱۲ تو راهه! امروز یک دل سیر گیم بازی کردم . تو این مدت باشگاه نرفتم دوباره افتضاح شدم . از امشب شروع میکنم .
- کار عقب مونده زیاد دارم . سند ماشین قبلی رو به نام خریدار بزنم فردا باید برم تهران مرکز میثم پلاک ماشین جدید رو بگیرم . آخه خبر ندارین تو این مدت که نبودم یک تصادف ناجور داشتم کلاسم دیر شده بود داشتم میرفتم دنبال دوستم . ماشین جلویی راه نمیداد یه لحظه گفتم از راستش برم تا کشیدم کنارش دیدم راننده کامیونی که کنار خیابون پارک بود یک دفعه در رو باز کرد پرید پایین پشت سرش رو نگاه نکرد هیچ، به سمتی آمد پایین که پشتش به من بود فاصله هم کمتر از ۲۰ متر . سمت چپم پر شده بود ( اگرم به ماشین کناریم میزدم اون میخورد به جدول وسط بلوار موازی باهم میشدیم و باز هم میخوردم به راننده کامیون) . رو برو هم راننده کامیون که اصلا خبری از پشتش و عزراییل نداره ! ۱ راه باقی مونده بود اونم پشت کامیون . ترمز رو تا ته گرفتم فرمون دادم راست ماشین با ۱۰۰ تا سرعت خورد پشت کامیون. زمان کند شد عقب کامیون که آهنی بود ششه رو شکست . ستون سمت شاگرد رو برید سقف رو نابود کرد . ماشینم باز حرکت داشت . تا رسید به چرخ کامیون (عقب سمت چپ) که ایشون هم جلوی ماشین رو نا نصفه له کرد ماشین من بازم حرکت داشت . اینجا بود که واقعا گشتاور رو لمس کردم ( یکی از مباحث مهم مهندسی عمران و معیار برای طراحی !) چون نصفه سمت راست ماشین من زیر کامیون رفته بود و نصفه سمت چپ سرعت داشت ماشین از ریز کامیون به بیرون چرخید . پشت پای راننده کامیون ایستاد که تازه دوزاریش افتاده بود و بد جور شکه شده بود! . شنیدم بودم که لخظه تصادف زمان کند میشه اما فکر نمیکردم واقعا راست باشه . من پاشیده شدن ذرات شیشه جلو تغییر شکل های ماشین پرتاب شدن خودم به سمت فرمون و شیشه جلو ، قفل شدن کمربند رو قشنگ احساس کردم . تا وقتی که ماشین کاملا متوقف شد و زمان به حالت عادی برگشت . از ماشین که یاده شدم . اولین چیزی که یادم میاد این بود که به راننده کامیون گفتم چیزیت که نشد . وقتی که گقت من خوبم انگار دنیا رو بهم دادن . نگاه کردم به ماشین فقط از در ها عقب به بعد سالم بودن . یادمه یکی از آشناها که خونشون همون مسیر بود ماشین رو دید گفت سالمی ....؟!!! . خدا رو شکرت که راننده کامیون چیزیش نشد و کسی هم کنارم تو ماشین نبود چون کارش تموم بود. بقیش هم مالی بود که تصادف رو به عهده گرفتم . راننده کامیون خسارتی ازم نگرفت با اینگه ماشینش نو بود و خسارت هم خورده بود . فکر کنم چون فهمیده بود خودشم بی احتیاطی کرده و این که ماشین من به اون روز افتاد تا اون سالم باشه . ماشین رو همونطوری فروختم ۳۹۰۰ همه اینها به کنار چند لحظه بعد درد و سوزشی روی قفسه سینم احساس کردم . یک کبودی مورب رو بدنم یود . تازه فهمیدم کار کمربنده . این که میگن داخل شهر کمربند ببندین و اینکه جریمه میشید فقط به خاطر همین چند صدم ثانیست!
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه ششم تیر 1390ساعت 19:48 توسط بهزاد
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام به همه دوستان خوبم . هر بار كه با خودم ميگفتم نوشتن رو دوباره آغاز كنم ، از روي تنبلي يا گرفتاري موفق نميشدم . با اينكه دلم براي تمام دوستانم تنگ شده بود . اما اتفاق ناگواري براي يكي از دوستان قديمي و عزيزم افتاد كه به شدت شوكه ام كرد... به وبلاگ شكلات رفتم نمي دونستم همان ويلاگي كه وجودت رو در اين دنيا به من اطلاع داد . خبر از رفتنت ميدهد ... ستاره و وبلاگش شكلات ، وسيله اي بود براي آشنايي ، همسن هم بوديم ... آغاز امتحانات نهايي سال سوم دبيرستان واسطه اي شد براي صميميت بيشتر، براي اينكه به درس خوندن تشويق بشيم باهم مسابقه گذاشتيم . بعد هر امتحان آنلاين ميشديم تا همديگه رو از نحوه پاسخ گويي سوالات مطلع كنيم . بهش حسوديم ميشد باهوش و با استعداد بود ، از وبلاگش خوشم مي اومد با اينكه مثل من سني نداشت تحريرش فوق العاده بود. متعلق يه دنياي عجيبي بود. اين رو كم كم از روي نوشته هاش ميشد فهميد كه به مرور لحن جديدي پيدا ميكرد و موضعش رو پر رنگ تر نشان ميداد. امروز فهميدم كه آن زمان در ابتداي راهي قرار داشت كه برگزيده بود، از خود گذشتگي ... كمي از دنياي اينترنت فاصله گرفته بودم هر از گاهي به وبلاگش ،دختر خورشيد سر ميزدم عقايدش رو ميخوندم و نظرم رو چه موافق و چه مخالف اعلام ميكردم . حدود ۵ سال از آشنايمون ميگذره و من هنوز اولين حرفهايش رو به ياد دارم، وقتي كه ماه تولدش رو پرسيدم ، گفت متولد شير و خورشيد ! عذاب وجدان دارم كه چرا كمتر بهش سر ميزدم . ناراحتم كه چرا اينقدر دير فهميدم! درست روزهايي كه من از يك تصادف جان سالم به در برده بودم و او بر اثر تصادف با مرگ دست و پنچه نرم ميكرد! خيلي رنج آوره كه كاري از دستم برنمياد . پذيرفتنش خيلي سخته... خيلي دوست داشتم از نزديك ببينمش . يا اينكه حداقل عكسش رو ببينم .فكر نميكردم روزي براي اولين بار عكسي رو ازش ببينم كه روبان سياهي به گوشه خود داشته باشد! اولين پست وبلاگت : "مدتهاست كه دلم ميخواد بنويسم...بعد از چندسال اينجا و اونجا نويسي...بعد از چندين بار حذف وبلاگهام...حالا اينبار احساس ميكنم چيزي در درونم منو به نوشتن سوق ميده.اين حس نيازِ كه منو اينجا آورده،ميدونم كه با بارهاي قبل فرق ميكنه. پس بدانيد و آگاه باشيد و به ديگران نيز ندا دهيد كه دختر خورشيد طلوع كرد! " نوشته شده در جمعه ششم بهمن 1385ساعت 19:25 توسط بهاره اكنون كه به وبلاگت آمده ام ميبينم كه ندا داده اند : دختر خورشيد براي هميشه غروب كرد سه شنبه، 6 اردیبهشتماه 1390 و امروز باز به تو حسادت ميكنم . چه چيز بهتر از اينكه در هرجايي از كره زمين كسي در سوگ انسان باشد . وقتي خبر رفتنت رو براي اولين بار در وبلاگ ستاره ديدم . سريع سراغ گوگل رفتم شايد كس ديگري تو را بشناسد و من از صحت و سقم اين خبر مطلع شوم . اما وقتي سومين حرف اسمت رو نوشتم . نام كاملت جلوي چشمم آمد . با تعجب رويش كليك كردم گويا تمام دنيا تو را ميشناخت و من بيخبر بودم !اينجاست كه ميتوان گفت كسي بر مرگ چيره شده است! بهاره علوي ، دختر خورشيد، هميشه در قلب ما خواهي ماند
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم خرداد 1390ساعت 15:50 توسط بهزاد
|
|
||
|
|
|
|
|
چهار سال از اين روزي كه اينجا رو ساختم ميگذره . درست مثل برق!
گذر زمان تولدت مبارك |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه چهارم اردیبهشت 1390ساعت 16:1 توسط بهزاد
|
||
|
|
|
|
|
سلام به همه دوستان خوبم
سال نو مبارك. اميدوارم سالي پر از خير و بركت داشته باشين |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه یکم فروردین 1390ساعت 19:53 توسط بهزاد
|
||
|
|
|
|
|
مدام با خود فكر ميكنم كه ما در این سر دنیا عرق میریزیم و وضعمان این است و آنها در آن سر دنیا عرق می خورند و وضعشان آن، نمیدانم مشکل در نوع عرق است یا در نوع ریختن و خوردن آن؟... دکتر شریعتی |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم اسفند 1389ساعت 13:20 توسط بهزاد
|
||
|
|
|
|
|
در مهد كودك های ايران 9 صندلی میذارن و به 10 بچه میگن هر كی نتونه سریع برای خودش یه جا بگیره باخته و بعد 9 بچه و 8 صندلی و ادامه بازی تا یك بچه باقی بمونه. بچه ها هم همدیگر رو هل میدن تا خودشون بتونن روی صندلی بشینن! در مهد كودك های ژاپن 9 صندلی میذارن و به 10 بچه میگن اگه یكی روی صندلی جا نشه همه باختین، لذا بچه ها نهایت سعی خودشونو میكنن و همدیگر رو طوری بغل میكنن كه كل تیم 10 نفره روی 9 تا صندلی جا بشن و كسی بی صندلی نمونه. بعد 10 نفر روی 8 صندلی، بعد 10 نفر روی 7 صندلی و همینطور تا آخر! |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیستم بهمن 1389ساعت 16:47 توسط بهزاد
|
||
|
|
|
|
|
در سرزمینی که سایه آدمهای کوچک بزرگ شد در آن سرزمین آفتاب در حال غروب است! |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و پنجم دی 1389ساعت 16:2 توسط بهزاد
|
||